تبليغاتX
به وبلاگ مرد پائیزی خوش آمدید

در غروب آسمان تو شاید! در شب خویشتن چگونه بی تو گم شوم؟







تبليغات وبلاگ 

براي تبادل بنر از طريق ايميل تماس بگيريد

....!؟ 

به ياد داشته باش که يک مرد ، عشق را پاس مي دارد

يک مرد هر چه را که مي تواند به قربانگاه عشق مي آورد

آنچه فدا کردني ست فدا مي کند ، آنچه شکستني ست مي شکند

و آنچه را که تحمل سوز است ، تحمل مي کند

اما هرگز به منزلگاه دوست داشتن به گدايي نمي رود

کسي درد خنديدنم را نفهميد

و از ريشه پوسيدنم را نفهميد

همان اول راه  او از من جدا شد

که به بيراهه پيچيدنم را نفهميد

زمين و زمان پشت سر ميزد اما

کسي بر زمين خوردنم را نفهميد

چنان نرم و آهسته در خود شکستم

که حتي ترک خوردنم را هم نفهميد

نوشته شده توسط ...::::::::: احسان :::::::::... | لينک ثابت | موضوع: |

عشق و دیگر هیچ.... 

نوشته شده توسط ...::::::::: احسان :::::::::... | لينک ثابت | موضوع: |

سکوت 

 
وسکوت........
 
زیباترین آواز در سمفونی تنهایی


                        در اوج فرو رفتن در خویش


                             در اعماق قله ی رهایی


                                         
   به هنگامی که نمیبینی آشنایی که ببیند تورا


                 که برهاند تورا از قفس بغض


                 که بپرسد....

                                   به کدامین جرم به دیار تنهایان تبعید گشته ای....!!


          کاش گوشی .سکوتم را میشنید....!؟
 

نوشته شده توسط ...::::::::: احسان :::::::::... | لينک ثابت | موضوع: |

آخرین سخن...!! 

 
نمي نويسم .....

 چون مي دانم هيچ گاه نوشته هايم را نمي خواني ...

حرف نمي زنم ....

 چون مي دانم هيچ گاه حرف هايم را نمي فهمي ...

نگاهت نمي كنم ......

چون تو اصلاً نگاهم را نمي بيني....

 صدايت نمي زنم .....

زيرا اشك هاي من براي تو بي فايده است....

 فقط مي خندم ......

چون تو در هر صورت مي گويي من ديوانه ام!!!

نوشته شده توسط ...::::::::: احسان :::::::::... | لينک ثابت | موضوع: |

تقديم به مهربان ترين مهربانم كه از او حتي باد هم خبري برايم نمي آورد 

 
بايد كه تو را من فراموش كنم اما چگونه..؟


مهرت از دل بركنم  اما چگونه ..؟


يادت از ياد برم اما چگونه ..؟


نقطه عشقي از ميان اين همه آدم برخود حك كنم اما چگونه..؟


هر چه هست و نيست در دل به رويش پا نهم اما چگونه..؟


به خود گفتم كه عشق را در دل مي كشم من اما چگونه  ..؟


به تو گفتم مي روم گم مي شوم دل مي كنم اما چگونه ..؟


با غرور كودكانه زير لب گويم من تو را روزي مال خود خواهم كرد اما چگونه..؟


من روزي هزاران بار مي ميرم اما دل در تپشها، بازم سراغ يار مي گيرد ..؟


ولي من خوب مي دانم دل كنده اي از من، بگو اما چگونه..؟

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

       بياد تو...


 ... کاش ميشد زير باران غمت خيس شد,کاش ميشد به نجابت لاله رسيد,


 وهمچون قطرهاي اشک از ميان چشمانت چکيد,بگذار تا تنهاييم را با تو قسمت کنم,


 بگذار در محراب نگاهت دو رکعت نماز عشق بخوانم,بگذار در هواي تو بميرم.


           تو غريب...تو غريبترين و آشناترين نواي قلب مني.


 کاش ميشد در قاب نگاهت مصلوب شد,از راه دور ميروي بي سلام و بي خداحافظي


            در انتظار طلوعت به غروب مينشينم...


                ماه من روي مپوشان


            نه سلامت را ميخواهم نه خداحافظيت را 


                 تو فقط نگاهم کن
  
 
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

حضور تو براي من بسان هوايي بود براي نفس كشيدن و من در شگفتم

 كه بدون هوا چگونه مي توانم زيست ؟

 و هنوز در عجبم كه بي حضور

 تو چگونه زنده ام ؟ به كجا مي رود اين جسم خسته ام؟

 بي حضور تو كه

من بعد از آن غروب سرد هنوز دمي نياسوده ام !

و بس پريشان حال و

 رنجورم و خيره مانده ام در عبور لحظه ها كه مي دوند از پي هم و

 مي روند به جايي كه هرگز پاياني از برايشان نيست و سرنوشت

هركسي به دست كيست؟

 به دست چيست ؟چگونه رقم مي خورد؟؟

و اين

 سوال گنگ ذهن من بي جواب مانده است! سكوت من دست نخورده

مانده است تا با صداي تو بشكند!

 شايد كه حتي صدايت آرامشي باشد

براي قلب بي قرار من و لبانم بعد تو لب به سخن نگشوده است!؟

 كه كليد

 قفلش به دست توست و گشوده نخواهد شد! هرگز!؟

 اگر تو نيايي دلم سنگين

 تر از هميشه و چشمم گريان تر از هر ابر پاييزي !! 

  اين همه پريشان حاليم را با كه گويم؟

راز دل من تنها براي تو گفتني بود چون براي تو

 بود هر آنچه در دلم راز مي انگاشتم..!؟

 
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬


 
هفت بار روح خويش را تحقير كردم :

اولين بار زماني بود که براي رسيدن به بلندمرتبگي

خود را فروتن نشان مي داد

دومين بار آن هنگام بود که در مقابل فلج ها مي لنگيد

سومين بار آن زمان که

در انتخاب خويش بين آسان و سخت

آسان را برگزيد

چهارمين بار وقتي مرتکب گناهي شد

به خويش تسلي داد که ديگران هم گناه مي کنند

پنجمين بارآنگاه که به دليل ضعف و ناتواني از کاري سر باز زد

و صبر را حمل بر قدرت و توانايي اش دانست

ششمين بار که چهره اي زشت را تحقير کرد

درحاليکه ندانست آن چهره يکي از نقاب هاي خودش است

و هفتمين بار وقتي که

زبان به مدح و ستايش گشود و انگاشت که فضيلت است.

 

                    ٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

    
براي زيباترين پروانه‌ي باغ
 
كرم شب‌تاب نگاهي به پروانه‌يي كه در نزديكي‌اش روي يك گل نشسته بود انداخت و با حيرت گفت: "آه، تو چه‌قدر زيبا هستي!"
بعد لحظه‌يي سكوت كرد و پرسيد: "مي‌شود تو را دوست داشته باشم؟"
پروانه يكه‌يي خورد. پرسش كرم شب‌تاب را به رايانه‌ي مغزش برد. داده‌ها و معادلات قبلي رياضي، سياسي، اجتماعي، فرهنگي و هنري را جمع و تفريق كرد، تجزيه و تحليل كرد، پردازش كرد و از كرم شب‌تاب پرسيد: "دوست داشتن من براي تو چه فايده‌يي دارد؟"
كرم شب‌تاب بدون درنگ پاسخ داد: "آن وقت مي‌توانم از نيروي دوست داشتن تو تمام انرژي‌ام را به نور تبديل كنم و چنان درخشان بتابم كه تا به حال هيچ كرم شب‌تابي نتابيده باشد."
پروانه لحظه‌يي ساكت شد. پاسخ كرم شب‌تاب را به رايانه مغزش داد. داده‌ها و معادلات قبل و بعد را جمع و تفريق كرد، تجزيه و تحليل كرد، پردازش كرد و از كرم شب‌تاب پرسيد: "درخشان تابيدن تو چه فايده‌يي براي من دارد؟"
كرم شب‌تاب بدون درنگ پاسخ داد:
"وقتي كه من آن‌قدر درخشان بتابم كرم شب‌تاب‌هاي زيادي توجه‌شان جلب مي‌شود، مي‌آيند و علت آن را از من خواهند پرسيد. آن وقت من با آن‌چنان شوري زيبايي تو را براي آن‌ها توصيف خواهم كرد كه عاشق‌ات بشوند و درخشان‌تر بتابند. آن وقت فكرش را بكن! يك باغ بزرگ كرم شب‌تاب درخشان كه عاشق زيبايي تو هستند!"
پروانه سكوت كرد. پاسخ كرم شب‌تاب را به رايانه‌ي مغزش نداد. رايانه را خاموش كرد. معادلات ناپديد شدند. سپس به كرم شب‌تاب خنديد و گفت: "دوست‌ام داشته باش
 

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬


غربت خودم را احساس مي كنم
غربتي در اين دنياي غريب
شكوه شكفتن در من پژمرده
 هيجان صدا در من شكسته
 بغض در گلوگاه دقايقم خفه شده
و اشك ها يكي پس از ديگري بر گونه آرزوهايم مي چكد
آري آغاز دوباره زيستن و هزاران بار مردن يعني اين
يعني پا نهادن در جاده بي انتهاي هيچ
يعني گم شدن در پستويي از تنهايي
يعني در گور گناهانت خشكيدن
يعني انگشتانت را در چرخ شعرهايت له كردن
من فرق سپيده و شامگاه را نمي دانم
براي من هميشه همه چيز سياه است
و شايد در اوج شاديهايم خاكستري رنگ شود
چهره هيچ كس را به ياد نمي آورم
كسي برايم به ياد ماندني نيست
پرواز برايم ممكن نيست چرا كه نه فرشته ام نه پرنده
من انسانم انساني از جنس خاك


٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
چه آسونه شكستن، رفتن و بردن
 
  زيادت تلخي عشقي
 
  پراز تزوير
 
  پر از ترديد
 
  صدايم كن كنون بي تو نفسهايم شمارش را ز ياد برده
 
  هر از گاهي به ياد تو رود
 
  گاهي فراموشش شود بايد كه باز آيد
 
  وقار ناصحه هردم كشد شعله بر اندامم
 
  خداحافظ اگر گفتم، شكستم، سوختم، ساختم
 
  فقط بر رنج بيرحمي ترا ديدم، پرستيدم
 
  من از خالي پر، از دريا تهي
 
  توانائي به پنداريست كز روح من آويزد
 
  خود كوهم، كه ويرانم
 
  به چشم خاك من بنشين
 
  و فكر كن به شبي تنها كه با تو همدمي كردم خروشيدم، تراويدم
 
  ولي هرگز نخنديدم
 
  نميداني
 
  اگر پروانه هم باشي
 
  نِيَم شمعي كه بر جانت نثار عشق ميريزد
 
  نميبازم من هرزه تمام آرزوهايم
 
  من اكنون از تو تنهايم
 
  تو آتش را كشيدي بر لب سنگين پر دردم.
 
   لبم از آرزو خشكيد
 
 
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬


فرشته بيكار

روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه مي کند. هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي را که توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند. مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي گذارند و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟ يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته بيکار نشسته است. مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟ فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده، فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬


چه ظالمانه تنها شدم
چه ظالمانه آمدند شکستند و رفتند
چه ظالمانه تنها شدم
که اين حق من نبود.. 


 ٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

 
 
دلتنگم وفرصتي نيست براي دلتنگي
دلتنگم و آسمان بغض مرا نمي فهمد
دلتنگم و آشياني براي دلتنگي ام نيست
دل تنگم وهيچکس درد مرا نمي داند
دل تنگم
دل تنگم
و ديگر هيچ...
 
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
...!
آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد
رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت
صداي خش خش برگها همان آوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم


٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
 
من پذيرفتم شكست خويش را
پندهاي عقل دورانديش را
من پذيرفتم كه عشق افسانه است
اين دل درداشنا ديوانه است
ميروم شايد فراموشت كنم
در فراموشي هم اغوشت كنم
مي روم از رفتن من شاد باش
از عذاب ديدنم ازاد باش
ارزو دارم بفهمي درد را
تلخي برخوردهاي سرد را 


 ٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
 
دل به دست ديگران دادن قطعا ديوانگيست
من پشيمانم ولي خود كرده را تدبير نيست؟؟!!  

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

بيش از اين مردم دنيا دلشان درد نداشت
هيچ کس غصه ي اين را که چه مي کرد نداشت
چشمه سادگي از لطف زمين مي جوشيد
خودمانيم زمين اين همه نامرد نداشت ....
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

سکوت دوستي است که هرگز خيانت نمي کند


٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬ 
گفتي مرا دوست نداري گله اي نيست، بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست . گفتم که کمي صبر کن و گوش به من کن، گفتي:که نه بايد بروم حوصله اي نيست. پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف، تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست. گفتي که کمي فکر خودم باشم، و آن وقت جز عشق تو در خاطر من مشغله اي نيست. رفتي تو ،خدا پشت و پناهت به سلامت.

بگذار بسوزد دل من مساله اي نيست...
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
 

زندگي
زندگي يعني مسيري رو به آب ، زندگي يعني نه بيداري نه خواب
زندگي يعني سراي امتحان ، زندگي يعني در ان عاشق بمان
زندگي يعني کمي و کاستي ، زندگي يعني دروغ  و راستي
زندگي يعني صفا ، مهر و وفا ، زندگي يعني ستم ، جور و جفا
زندگي يعني سفر ، راهي دراز ، زندگي يعني جهاني رمز دار
زندگي يعني مهي در پشت ابر ، زندگي يعني بلا و درد و صبر
زندگي يعني دو روزي ميهمان ، زندگي يعني فريب ميزبان ....

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
 
عشق
عشق يعني با تو خواندن از جنون ، عشق يعني سوختنها از درون
عشق يعني سوختن تا ساختن ، عشق يعني عقل و دين را باختن
عشق يعني دل تراشيدن ز گل ، عشق يعني گم شدن در باغ دل
عشق يعني تو ملامت کن مرا، عشق يعني مي ستايم من تو را
عشق يعني  در پي تو در به در ، عشق يعني  يک بيابان درد سر
عشق يعني با تو آغاز سفر ، عشق يعني  قلبي آماج خطر
عشق يعني تو بران از خود مرا ، عشق يعني  باز مي خوانم تو را
عشق يعني  بگذري از آبرو ، عشق يعني کلبه هاي آرزو
عشق يعني با تو گشتن هم کلام، عشق يعني انتظار يک سلام
عشق يعني دستهايي رو به دوست ، عشق يعني مرگ در راهت نکوست
عشق يعني شاخه اي گل در سبد ، عشق يعني دل سپردن تا ابد
عشق يعني سروهاي سر بلند ، عشق يعني خارها هم گل کنند
عشق يعني  تو بسوزاني مرا ، عشق يعني سايه بانم من تو را
عشق يعني بشکني قلب مرا ، عشق يعني مي پرستم من تو را
عشق يعني آن نخستين حرفها ، عشق يعني  در ميان برفها
عشق يعني  ياد آن روز نخست ، عشق يعني  هر چه در آن ياد توست
عشق يعني  تک درختي در کوير ، عشق يعني  عاشقاني سر به زير
عشق يعني بگذري از هفت خان ، عشق يعني  آرش و تير و کمان ....


٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

 پسر برتر از دختر آمد پديد!
 
پسر برتر از دختر آمد پديد
پسر جمله را گفت و چيزي نديد
نگو دخترک با يکي دسته بيل
سر آن پسر را شکسته جميل
بگفتا جوابت نباشد جز اين
نگويي دگر جمله اي اين چنين!
و گرنه سر و کار تو با من است
که دختر جماعت به اين دشمن است
پسر اندکي هوشياري بيافت
سرش چون انار رسيده شکافت
پسر گفتش « اي دختر محترم
که گفته که من از شما بهترم؟
که دختر جماعت به کل برتر است
ز جن تا پري از همه سرتر است
پسر سخت بيجا کند، مرگ بيد
که برتر ز دختر بيايد پديد!»
پس آن ضربه خيلي نشد جابجا
که يک مغز معيوب شد جابجا


٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
 

اي کاش آسمون حرف کوير رو ميفهميد و اشک خود رو نثار گونه هاي خشک او مي کرد ....
اي کاش واژه حقيقت آنقدر با لبها صميمي بود که براي بيان کردنش به شهامت نياز نبود ...
اي کاش دلها آنقدر خالص بودن که دعا ها قبل از پائين آمدن دستها مستجاب مي شد ....
اي کاش  شمع ، حقيقت محبت را در تقلاي بال پر سوز پروانه ميديد و او را باور مي کرد ...
اي کاش مهتاب با کوچه هاي تاريک شب آشناتر بود ....
اي کاش آنقدر مهربان بود که داغ را به دست خزان نمي سپردند ....
اي کاش فرياد آنقدر بي صدا بود که حرمت سکوت را نمي شکست ...
و کاش مرگ معني عاطفه را مي فهميد و عاطفه معني عشق.....
و کاش تو .......
برگرد ........
 

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

بي پاسخ

محبتت را پاسخ نخواهند گفت
صورتت را به مهرباني کس نخواهد بوسيد
دستان سردت را گرماي دستي نخواهد گرفت
غمت را نمي پرسند ز چيست
تنهاي تنها ، بايد بروي
محبت و مهر و وفا ساليان ِ درازي است که به گورستان سفر کرده اند
مگر جنازه هايشان را خودمان دفن نکرديم؟
به همين زودي يادت رفت؟
در گورستانِ نامردي و بي شرمي؟
يادت رفته است که ديگر کسي عاشق نخواهد شد؟
کسي ديگر يادش نمي آيد اشکهايت را
ديگر حتي کسي مرهمي براي زخم هاي دلت نخواهد شد
ديگر پاي پنجره به انتظار محبت و عشق و عاشق شدن و رسيدن پيام خوش مباش
آن خبر نمي آيد
هرگز نمي آيد
يادت نرود!صداقت را خيلي وقت است که مدفون ساخته اند
هيچ نيست
نه ناني! نه دلِ خوشي! نه دل عاشقي و نه پيام خوشي در راه
و نه محبت و صداقت و رفاقتي
ديگر پاسخي نمي آيد
منتظر مباش

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...!
 شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...!


٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
 
وقتي واقعيت ها , آدم را فريب بدهند چه کار مي شود کرد ؟
روزگاريست که حقيقت هم لباسي از دروغ بر تن کرده است
و راست راست توي خيابان راه مي رود
عشق نشسته است کنار خيابان , کلاهي کشيده بر سر و دارد گدايي مي کند
و مرگ , در قالب دخترکي زيبا , گلهاي رز زرد مي فروشد
زندگي , در لباس افسر پليس , براي ماشين هاي تمدن سوت مي زند
و شادي , در هيئت گنجشکي کوچک , توي سوراخي در زيرشيرواني , از ترس گربه خشونت , قايم شده است
و آدم ها , همان قورباغه هاي سرگردان مرداب تنهايي هستند
که شاد از شکار مگس هاي عمرشان شب تا صبح غورغور مي کنند


٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬


نمي دانم
نمي دانم..چه بود
نمي دانم..فرشته بود
نمي دانم..عشق بود
نمي دانم..چه بود
مي خواهم در اوج فرياد بزنم و بگوييم .
اين حق من نبود...
اين آشفتگي آخه مال من نبود.
آرزويم چيزه دگر بود..
اما افسوس طالعم.نحس بود
و او شد يك خاطره..
 
گناه من چه بود که اين گونه غمهايم را بايد در چشمان حبس مي کردم
 
 
وفريادم  فقط سکوت غمم بود!


٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬ 

 به نام وداع !
 
باور نمي كني كه اين روزها چقدر دلم گرفته
باور نمي كني كه خنده هايم چه بغض هايي را در خود پنهان دارد
آري ...
من ...
با دقايقم ... با زندگيم لجبازي مي كنم !
نازنينم !
غروب بار سنگين دلتنگي مرا هر شب به دوش مي كشد
سنگيني پلكهايم و نگاهي كه ديدن را از ياد برده
كوركورانه زيستن را خوب آموختم !
توان نوشتن ندارم
واژه هايم گرد و غبار گرفته
من !
باور كن كه باورت كردم ...
باور كن كه بي تو بي باور شده ام !
من !
زندگيم را تمام كردم
حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد !
حس مي كنم ...
هواي اينجا سرد و سنگين است
نازنينم !
ديگر نگو خداحافظ !
     اگر مي روي بدون وداع برو ...
گله اي نيست !
 ببين !
نقاشي عشق مي كشم و 
 گم شدن در نگاه تو كه آرامش مي دهد
نبض سكوت حرفي براي گفتن دارد !
 ببين !
دستانم را ببين
چشمان ترم را ببين
ببين سكوتم چه حرفهايي را تحمل مي كند !
به خاطر تو ...
نامت را هر روز زمزمه مي كنم
مبادا يادم رود
كه روزي ... زماني ... عاشقت بودم !
آري ... عاشق
خيال نكن ديوانه شدم ...
اگر اين ديوانگي ست من عاشق اين ديوانگيم !
 نازنينم !
ما محكوميم... محكوم به زندگي !
و شايد محكوم به مرگ!!!
 
 
سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم
 
 
 
 
رفته اي اينک اما
 باز برمي گردي؟
چه تمناي محالي دارم
خنده ام مي گيرد...


٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

وقتي كه ديگر نبود!
من به بودنش نيازمند شدم.

وقتي كه ديگر رفت
من به انتظار نشستم.

وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم.

وقتي كه او تمام كرد
من شروع كردم
وفتي او تمام شد........من اغاز شدم.

و چه سخت است تنها متولد شدن..
مثل تنها زندگي كردن
مثل تنها مردن!
 
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
 
دستانت ديگر مرا گرم نمي کند
و نگاهت خالي ست . بي هيچ مفهومي ...

دود چشمانم را آزار مي دهد
فقط بگذار بخوابم . بي هيچ رويايي...
و تمام نفس هايم را هدر دهم .
ديگر کسي نيازي به نگاه منتظر من ندارد ...


٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

گاه گاهي که دلم مي گيرد
 
به تو مي انديشم
خوب در يادم هست
چه شبي بود آن شب!  
تو همان نوگل ديرينه و من
 برگ زردي که فتاده است به خاک
 و من اندر عجب اين ديدار که تو بعد از سال ها
 هم چنان زيبايي!
 کاش مي دانستي
 که چه کردي با من
 در همان لحظه که لبريز ز شوقت بودم
چشم بر گرداندي
و مرا سوزاندي
 من سراپا همه چشم تو دريغ از يک نگاه
 دل که سرشار ز عشق ،
 چشم من غرق حضور،
 دست هايم بي تاب،
 در خيالم همه تو!
 و تو از سنگ و نگاهت بي رنگ
 آن زمان که به تو روي آوردم
خوب مي دانستم
 که چه در سر داري
 ليک و اما که نشد
 تا ز تو دل بکنم
 بارها مي ديدم
 بين من و تو فاصله ها بسيار است
 بارها مي خواندم
 که دلت در گرو اغيار است نپذيرفتم باز
 چشم به راهت ماندم
پيش پايت چه حقير مي ماندم
قلب پاکم چون فرش
 زير پايت افتاد
 دست هايم در تب عشق تو هر دم جان داد
 و تو چون کوه يخي همه را خشکاندي
 پشت پايت چه غريب
اشک هايم مي ريخت
تارو پودم همه يکباره گسيخت
 من گمان مي کردم
 دل تو مال من است
 چه خيالات خوشي!
ولي افسوس و دريغ!
 قاتل جان من است
ياد من باشد اگر باز نگاري ديدم
 نکنم هيچ نگاه
 نکنم باز خطا
دور دل نيز حصاري بکشم
 نغمه ي عشق فراموش کنم
 همه را از دل خود مي رانم
 از همه مي گذرم
 به جز از عشق تو اي بلبل شيرين سخنم!
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬ 


 معناي دوم عشق

روزي يكي از خانه هاي دهكده آتش گرفته بود. زن جواني همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شيوانا و بقيه اهالي براي كمك و خاموش كردن آتش به سوي خانه شتافتند. وقتي به كلبه در حال سوختن رسيدند و جمعيت براي خاموش كردن آتش به جستجوي آب و خاك برخاستند شيوانا متوجه جواني شد كه بي تفاوت مقابل كلبه نشسته است و با لبخند به شعله هاي آتش نگاه مي كند. شيوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسيد:" چرا بيكار نشسته اي و به كمك ساكنين كلبه نرفته اي!؟"
 
جوان لبخندي زد و گفت:" من اولين خواستگار اين زني هستم كه در آتش گير افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اينكه فقير بودم نپذيرفتند و عشق پاك و صادقم را قبول نكردند. در تمام اين سالها آرزو مي كردم كه كائنات تقاص آتش دلم را از اين خانواده و از اين زن بگيرد. و اكنون آن زمان فرا رسيده است."
 
شيوانا پوزخندي زد و گفت:" عشق تو عشق پاك و صادق نبوده است. عشق پاك هميشه پاك مي ماند! حتي اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بي مهري در حق او روا سازد.
عشق واقعي يعني همين تلاشي كه شاگردان مدرسه من براي خاموش كردن آتش منزل يك غريبه به خرج مي دهند. آنها ساكنين منزل را نمي شناسند اما با وجود اين در اثبات و پايمردي عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند. برخيز و يا به آنها كمك كن و يا دست از اين ادعاي عشق دروغين ات بردار و از اين منطقه دور شو!"
 
اشك بر چشمان جوان سرازير شد. از جا برخاست. لباس هاي خود را خيس كرد و شجاعانه خود را به داخل كلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقيه شاگردان شيوانا نيز جرات يافتند و خود را خيس كردند و به داخل آتش پريدند و ساكنين كلبه را نجات دادند. در جريان نجات بخشي از بازوي دست راست جوان سوخت و آسيب ديد. اما هيچكس از بين نرفت.
 
روز بعد جوان به درب مدرسه شيوانا آمد و از شيوانا خواست تا او را به شاگردي بپذيرد و به او بصيرت و معرفت درس دهد. شيوانا نگاهي به دست آسيب ديده جوان انداخت و تبسمي كرد و خطاب به بقيه شاگردان گفت:" نام اين شاگرد جديد "معناي دوم عشق" است. حرمت او را حفظ كنيد كه از اين به بعد بركت اين مدرسه اوست .
 
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬


اگر
اگر اشكهايت براي من جاري نمي‌شود
پس محبوبم
چشمانت براي من چه فايده‌اي دارد.
اگر قلبت براي من نمي‌تپد
پس قلبم برايت چه سودي دارد.
اگر نواي سازت براي من نيست
پس آوازهايت براي من چه سودي دارد.
پس اگر هيچگاه در زندگي عشق نورزيده‌اي
وجودت در كنار من چه اهميتي  دارد.
محبوبم اميدوارم دلبسته شخص ديگري گردي
تا همراه با درد هجران، طعم دلپذير عشق را حس كني؟
و آنگاه به خاطر اين نفرين همواره از من متشكر خواهي بود.
اگر روزي كسي را با تمام وجودت دوست داشته باشي حرف مرا بشنو
عشقت را
اشكت را
وتپش قلبت را
و بالاتر از هر چيز برق ديدگانت را دنبال كن
و آن روز كه عشق را در روح و جانت حس كردي بي پروا آنرا
پذيرفته و لبخند خواهي زد
به نداي قلبت گوش فرا ده
و
آنگاه خواهي رفت تا با عشق بزرگت همنشين شوي.
ترا نفرين ميكنم
نفرين ميكنم كه عاشق ديگري گردي
تا در كنار درد هجران
طعم دلپذير عشق را حس كني؟
و
 آنگاه به خاطر نفرين همواره قدر دان من خواهي بود 
 
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬


گفتم غم تو دارم...گفتا چشت درآيد!

 گفتم که ماه من شو...گفتا دلم نخواهد!

 گفتم خوشا هوايي کزبادصبح خيزد...گفتا هواي گرميست؟ اَه اَه!؟ عرق درآمد!

 گفتم دل رحيمت کي عزم صلح دارد...گفتا برو به سويي ؟ تا گل ني درآيد!

 گفتم زمان عشرت ديدي که چون سرآمد...گفتا که اي واي ديرشد؟ داد مامان درآمد

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست
تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست
عاشقي مقدورهر عياش نيست
غم کشيدن صنعت نقاش نيست
 

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬


 
زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي

 


نوشته شده توسط ...::::::::: احسان :::::::::... | لينک ثابت | موضوع: |








Template Designer : ali Jafari - Ghaleb Saz | © 100558302.Blogfa.Com 2006

( هست آن نیست که هر لحظه کنارت باشد: هست آن است که هر لحظه به یادت باشد)

(!!کدام پل در کجاي جهان شکسته است؟ که هيچ کس به خانه اش نمي رسد )